خیلی وقت بود که اینجا چیزی ننوشته بودم . یه روزایی دلم می گیره و از اونجایی که عادت ندارم با کسی درددل کنم ...و از طرفی نمی دونم بابغضی که توی گلوم هست چکار کنم !

یه روزایی خسته میشم 

خسته اززندگی 

از تکرار مکررات 

از نفس کشیدن 

از اینکه چقدر بیهوده ام !

و آرزو می کنم ای کاش اگه خدا حداقل بدنیا آمدنمون رو به اختیار خودمون می زاشت حداقل زمان مرگمون رو به اختیار خودمون می گذاشت ! 

والا بخدا ...

مثلاَ عمرمنو می داد به کسی که زندن موندنش برای دیگران مهمه و حیاتی مثه پزشکان متخصصان و ...

خدایا ! نگی دارم دخالت توی کار تو می کنم ..بزرگوارااا..... دارم باهات درد دل میکنم... دلم داغونه از بی کسی ! 

و خسته ام از کسانی که میگن..هستیم کنارتو درکت میکنیم و همونا زودتر از همه آبروی آدم رو می برند و به طرز باور نکردنی به تمسخر می گیرنت!

خسته ام از آدمهای هزار و یک رنگ و نامهربان!

خسته .....